chapter-3- خواب

:: chapter-3- خواب

ساعت 12:03 شب.

از پنجره طبقه هفتم یکی از واحد های مسکونی داخل شهر تهران به خیابان خالی از آدم و هر جنبنده ای نگاه میکردم.خاطراتم انگار داره از جلوی چشام میگذره انگار همین دیروز بود که نگاهم به کعبه افتاد ولی من کور بودم.

ساعت 9 شب 21 فروردین وارد فرودگاه شدیم.هنوز دمپایی ای که موقع احرام پوشیده بودیم پام بود.روحانی کاروان میگفت بعد از عمره نوری از بنده به آسمون صعود میکنه تا وقتی گناه نکردی اون نور بالا میره ولی برای من این حالت 24 ساعت طول نکشید.یادم میاد قبل از عمره چند بار یه خوابایی میدیم.پشت به دریا بودم که نسیم خنکی از طرف دریا وزید و شروع به شدت گرفتن کرد کنجکاو شدم سرم رو برگردوندم و دیدم موجی بزرگ داره میاد سمتم به قدری بزرگ که وقتی نزدیکم بود فقط تا نصف فضا رو میتونستم ببینم،خیلی ترسیدم . از خواب بلند میشدم نمازم رو میخوندم و بعد دوباره میخوابیدم.چیزی که به ذهنم رسید این بود،یه روز دوستم خونه بود بهش گفتم من میدونم عمره رو میریم زیاد نگرانش نیستم اما میدونم بعد از عمره یه اتفاقایی میفته که منو زمینگیر میکنه.دوستم میگفته اینا فقط خوابه چرا به این فکر نمیکنی که اون موج قراره تو رو بالا ببره؟ ته دلم آروم و قرار نداشت.من از پرواز به شدت میترسم ضربان قلبم میره بالا پدرم پزشکه چون شرایط من رو دیده قرص کاهش ضربان با خودش بود وقتی به من گفت بخور گفتم من آرومم.یادم میاد پرسید چرا؟یه استدلال پیدا کرده بودم که اونقدر منطقی بود من تسلیمش شده بودم، گفتم اگر هواپیما سقوط کنه میریم پیش خدا و اگه به مقصد برسیم میریم به دیدار بیت الله الحرام.بابام کف کرد هیچی نگفت. انگار خوابم رو فراموش کرده بودم.

شاید این خواب به دنبال اولین آرزوم تو بیت الله الحرام بوده باشه،شما منو نمیشناسید پس میگم آرزومو دعا کردم که خدایا ما را به خودت بشناسان تا از شناختگان تو باشیم.میدونستم چیز سنگینیه و ... .

و من باید هزینه سنگینی رو بابتش پرداخت کنم.


منبع : دو هفته وحشتناکchapter-3- خواب
برچسب ها : عمره ,گفتم ,میریم ,خواب ,میاد ,انگار ,الله الحرام ,کرده بودم ,یادم میاد

sghl

:: sghl

sghl چیست؟

برا خیلیا آشناس sghl همون سلام خودمونه که وقتی حواسمون نیست به فرنگی مینویسیم!

بعضی اتفاقا تو زندگی آدم می افته که سعی میکنه ارزش اون آدم رو بیاره پایین اون هدفش اون کمالشو خرد کنه اما اگه با وجود این اتفاقا باز بیخیال نشه و به هدفش دست پیدا کنه میشه یه کوه،میشه آدمی که میشه روش حساب کرد،میشه اسطوره مثل زال سپید موی اون واقعا اسطوره بود

قصدم رسیدگی به ارزش نیست نمیدونم هم در مورد چی دارم مینویسم فقط میخوام تواین بلاگ یه داستان بنویسم یه داستان واقعی از یه نوجوان که طزر دیدش نسبت به جامعه کمی متفاوت هستش،هدفی داره و برای هدفش ارزش قایله براش برنامه ریزی میکنه و بهش امید داره اما واقعیتی مسیر زندگیشو عوض میکنه شاید یه خرده غلو کردم شایدم نه

واسه هممون این پیچ سخت وجود داشته اگر هم وجود نداشته به وجود میاد مثل مرگه چه مدینه باشی چه هندوستان میاد بالاخره شاید همین الان ،البته اگه این دیدو داشته باشیم.



#دو هفته وحشتناک 

منبع : دو هفته وحشتناکsghl
برچسب ها : وجود ,هدفش ,ارزش ,میکنه ,sghl

season-1 chapter-1:یک ماه و دو روز تا آغاز دو هفته وحشتناک

:: season-1 chapter-1:یک ماه و دو روز تا آغاز دو هفته وحشتناک

پروازای یکم تا دهم لغو شد،از 11 فروردین به بعد پروازا برقراره.

26 اسفند بود.با شنیدن این خبر از رادیو مادرم اشک شوق ریخت.شش سال بود که منتظر رفتن به عمره بودیم تا دوسال پیش میتونستیم بریم اما با توجه به شرایط من که میخواستم برای مرحله دوم المپیاد کشوری آماده بشم نرفتیم.سال بعدش سال کنکور بنده بود نشد بریم تا قبل از نوروز امسال هم نمیدونستیم قراره بریم یا ما هم جز کنسل شده ها هستیم.ولی دیگه میتونستیم بریم،انگار دیگه هیچ مانعی نبود که کعبه روببینیم.


منبع : دو هفته وحشتناکseason-1 chapter-1:یک ماه و دو روز تا آغاز دو هفته وحشتناک
برچسب ها : بریم

season-1 capter-2 انتظار

:: season-1 capter-2 انتظار

اگر از من بپرسید قشنگ ترین خاطره ی زندگیم چیه میگم دیدن کعبه و اگر بپرسید شیرین ترین خاطره زندگیت چیه میگم اصرار برای انجام دادن یه هدف و اگه بگید بهترین بازی ای که تا حالا انجام دادم چیه میگم سیمز3(the sims3) بین همه اینا یه رابطه هستش.یه رابطه ی باریک شاید اون وقتا میدونستم این دو هفته کی میاد شاید...

از اون زمان همه چیز عوض شد من کمکم خودمو شناختم از دبستان عادی به راهنمایی متوسط و از اونجا به بهترین دبیرستان شهر!من فیزیک رو خیلی دوست داشتم و در آخر تصمیم گرفتم تمام زورمو بذارم رو المپیاد فیزیک شب و روز میخوندم حتی شبا خواب فیزیک میدیدم  تا اینکه نتیجه ها اومد البته من نتیجه رو از قبل میدونستم تنها خاطره ای که از اون روز دارم اینه که باید برای خرید میرفتم سر کوچه اونقدر حالم بد بود که گاهی مجبور میشدم وسط راه روی زمین بشینم تا دوباره جانی بگیرم برای ادامه راه..

گذشت    کنکورم دادیم.دانشگاه شریف هم قبول شدیم رشته برق.

ترم دوم

با شنیدن این خبر که امکان داره سفر حج کنسل بشه دماغ کلاس رفتنو نداشتم پر از استرس بودم ساعت 4 رفتم بوفه یه ساندویچ گرفتم و خوردم دور حوض میگشتم و کم کم که دقت کردم دیدم یه زنبور تو آب گرفتاره معلوم بودش که خسته بود انگار میخواست تسلیم بشه انگار که آخرش بود انگار مثل من بود .کیفمو باز کردم از دفترم یه تیکه کاغذ کندم گذاشتمش روی آب نزدیک زنبور .زنبورک از کاغذک رفت بالا و مثل آدمی که روی یه قایقه به روی کاغذ نشست تلاطم امواج اونو هدایت میکردن اما اون دلش میخواست تلاطم باد هدایتش کنه صبح فردا اثری از زنبورک نبود و کاغذ هم به کف حوض غرق شده بود.

کسی نمیدونه داشتم به اون زنبور فکر میکردم که مادرم شاداب اومد خونه و گفتش ما قراره بریم عمره!

_چی؟عمره!مگه کنسل نشده بود؟

_آره اما تو رادیو گفتن از اول تا دهم فروردین عمره ها کنسله!

_پس ما چندم حرکت میکنیم؟

_ما یازدهم

با چه رویی خدا رو ملاقات کنیم؟

میدونی؟ما انسان ها اکثرا آدمای نفهمی هستیم.چرا باید همچین چیز احمقانه ای به ذهنم میرسید ؟واقعا آدمای کوردلی هستیم که خدا رو نمیبینیم.

جمال کعبه دلا رو میدزده.راس میگن. اما اگر اصرار کنی بهت پسش میدن.از من به شما نصیحت اصرار نکنید.

میگن عدد سیزده نحسه.

روز دو سیزده ماه دوم سال سیزده 92 آغاز دو هفته وحشتناک بود

 

منبع : دو هفته وحشتناکseason-1 capter-2 انتظار
برچسب ها : انگار ,کاغذ ,سیزده ,زنبور ,فیزیک ,میگم ,ترین خاطره

دو هفته وحشتناک season-1 chapter-pilot

:: دو هفته وحشتناک season-1 chapter-pilot

10 ساله بودم  و میلاد نام،مثل هر پسری در شرایط من دوست داشتم مانند پدرم بشم،میخواستم پزشک بشم.

اما نمیدونستم دنیا برا من برنامه ریخته.روزی تعطیل بود اما نه برای پدر و مادرم ،پدرم اضافه کار میکرد و مادرم مشغول بزرگ کردن ما بود راستشو بخواین کار هر دوتاشون عالی بود.اما من یه مشکلی داشتم.

تو تابستون میتونستم تا 10 روز خونه بمونم بدون این که مشکلی داشته باشم ، پدر مادرم ازم شکایت داشتن میگفتن:خونه چی چی داره که میخوای توش بپوسی.خونمون اندازش خوب بود تویه زمین 128 متری باید حیاط عالی بایه باغچه کوچولوی 1.5*1.5 متری من به باغچمون میگفتم تکه ای از بهشت تو همین باغچه ما سه تا درخت بالغ با چند تا بوته داشتیم،نارنج دو تا انگور و یه بوته گل شب بو وچند بوته گل.

اونقدر خجلتی بودم که سر سفره نمیتونستم به خواهرم بگم نمکدون رو به من بده یا ازش صرف نظر میکردم یا یا اونقدر دستم رو دراز میکردم  تا به نمکدون برسه!از مستندای علمی خوشم میومد تو تابستون بین من و خواهرم بین شبکه ای که کارتون نشون میده با شبکه 4 شبکه مورد علاقه من بر سر کنترل تلوزیون همیشه دعوا بود ،چند سال بعد تر فهمیدم تقریبا تمام  هم سنی هام شبکه کارتون رو انتخاب میکردن تصورش هم برام سخت بود!

معمولا منفعل بودم و کاری نمیکردم پدرم هم منو به این خاطر سرزنش میکرد و میگفت تنبلم. تو اون زمان با خودم فکر میکردم چرا من تنبلم تا این که اولین قدمم رو بر داشتم،قدمی که برام احساس آرامش اورد.

پرش اول:من هرکار بخوام میتونم انجام بدم

خیلی وقت بود که میخواستم خودمو ثابت کنم برعکس بقیه بچه ها که بلبل زبون بودن.یه مستند بود،یه مستند در مورد جراحی قلب کمی ترسناک ولی شگفت انگیز بود،اون طوری که یه جراح چاقو رو برمیداره و بافتای اضافه رو برش میده.اونطور که قلب میتپه و ... همش مو رو سیخ میکرد.شب تا صیح این موضوع تو ذهنم بود تصویرش مدام تو ذهنم پخش میشد.

یه روز صبح گفتم من میتونم جراح بشم،وقت خوبی بود پدرم سر کار بود مادرم هم حموم ،تو زیرزمین خونمون مادرم یه آرایشگاه زده بود،میدونستم تو قفسه های اونجا جعبه کمک های اولیه پیدا میشه،اونو پیدا کردم اومدم بالا رفتم آشپزخونه یه ست چاقو بود که مادرم هر وقت میخواست میوه بیاره از چاقو های دیگه میوورد میگفتش این چاقو ها کند تره اونا زیادی تیزن خودمون دستامونو زیاد بریدیم چه برسه به شما ها ،از اون ست یه چاقو بر داشتم رفتم اتاقم در رو قفل کردم تا خواهرم مزاحمم نشه دو سال از من کوچک تر بود.به تنها چیزی که فکر میکردم  این بود که کجا رو باید ببرم،

پنبه رو از جعبه کمک های اولیه بیرون اوردم سر چاقو رو گذاشتم رو بند انگشت شستم ،یادم میاد اونوقت دستام میلرزید،یه نفس عمیق کشیدم و آروم آروم چاقو رو کشیدم پایین ،تجربه ای بی نظیر ،من میتونم درد رو تجربه کنم چاقو رو یه کم بالا پایین کردم  یهو خون پاشید به دیوار دستم کامل خونی شده بود یه خرده پنبه گذاشتم که خون نپاشه ولی دستم کامل غرق خون بود خیلی آروم دوباره چاقو رو گذاشتم رو زخم و فشار دادم . کمکم احساس گزگز به شستم وارد شد ولی هر چه زورمو بیشتر میکردم ،دیگه تو نمیرفت.فهمیدم رسیدیم به اونجایی که بهش میگن استخوان .

مادرم از حموم در اومده بود خواهر بهش گفت که میلاد رفته تو اتاق در رو هم رو خودش بسته، به محض شنیدن این گفت و گو ترسیدم  چاقو رو گذاشتم کنار سریع شستم رو باند پیچی کردم همون طور که تو مستندا پزشکی دیدم اما دستم با یه قسمتی از دیوار خونی بود.مادر مدام به در میکوفت و اسمم رو داد میزد من هم هول شدم نمیدونستم چی بگم ،نمیدونستم چیکار کنم قسمت خونی روی دیوار ، بالای میز بود سریع یه مانع گذاشتم رو میز تادیده نشه صدا ی داد ها اون قدر بلند بود که یهویی دیدم دارم درو باز میکنم در حالی که دست چپم رو پشت پنهان کردم.

در رو باز کردم مادرم پرسید چرا در رو قفل کردی، خیلی با اطمینان مثل پسر های با ادب جواب دادم میخواستم تنها باشم .

مادرم باور کرد چون میدونست که خیلی وقت بود خونه بیرون نرفتم بهم گفتش امشب با بابا میریم بیرون کمی باد بخوره به سرت تازه بشی ولی دیگه از این کارا نکن،ترس تو چشام زار میزد خیلی مادرمو دوست میداشتم نمیخواستم تو اون حالت ببینمش برا همین گفتم باشه  سریع دستامو شستم و بلاخره دیوار رو اما هر چه بیشتر به زمان رسیدن بابام میگذشت بیشتر میترسیدم نمیخواستم برم بیرون ،مگه بیرون چی داره،یه سری حیوان به اسم انسان که دارن به خوبی به هم آسیب میزنن تو اون زمان تعریف من از جامعه این بود.

شب به کاری که کردم فکر کردم، برام خیلی غرور آفرین بود تو رویام میدیدم که برا اینکار به من جام طلایی دادن شب راحتی بود خیلی خوب خوابیدم.

خیلی خوب یادمه ، خیلی خوب خوابیدم

منبع : دو هفته وحشتناکدو هفته وحشتناک season-1 chapter-pilot
برچسب ها : خیلی ,مادرم ,چاقو ,گذاشتم ,میکردم ,بیرون ,دستم کامل